تبليغاتX
شبگرد تنها
سلام بر تو ای مظهر عشق و منشأ پاكی

با كدامين نام بخوانمت كه زيباترين نام ها نام های توست .

وقتی كه از تو می نويسم قلبم عاشقانه می تپد و قلم با شوق نامت را روی قلب سپيد كاغذ

 حك می كند .

خدايم !  محتاجانه به سويت آمدم تا مشتاقانه در آغوشم كشی

با بغضی كهنه و چشمانی اشكبار نگاه عاشقانه و لبخند مهربانت را از خودت گدايی می كنم

كوله بارم را آورده ام تا سياهی هايش را تبديل به نور و مهربانی كنی

خداوندم !  به دست هايت عاجزانه نيازمندم

دلم برای دست هايی كه در شكم مادر صورتم می كرد

برای دست هايی كه آغوشم می گرفت

برای دست هايی كه وقتی كه هنوز راه رفتن نمی دانستم ، می افتادم

از زمين بلندم می كرد

برای دست هايی كه مهربانانه اشك های كودكی ام را پاك می كرد

برای دستهايی كه هميشه چون حصاری مطمئن دورم حلقه شده بود

برای دست هايی كه هميشه نوازشم می كرد

                                                                                تنگ شده ...

خدای وجودم !  هنوز هم دست هايت را سايبان وجودم كن و محكم در آغوشت نگه دار

آخر خدايم !  من بی تو بودن را نياموخته ام ...

خدايم !  تو خدای منی و تنها كسی كه وجودم تحت اختيار اوست ، درست است آنگونه

كه می خواستی نبودم اما عزيز دلم !  دوستت دارم و می پرستمت !

خدايم !  من از خود فرار كرده و به سوی تو گريخته ام . اين من چون زنجيری سنگين

مانع پروازم در آغوش گرم و پر مهر تو می شود ، پس به مهربانيت قسم

اين من را از من بگير و تبديل به " تو ام " كن .

خدای تنهايم !  من اين من را تاب نمی آورم ...

ای‌حاكم مطلق !  من مال تو و بنده و مملوك تو ام پس بر من تسلط ياب و بر روح و دلم

حكم بران ، روح مرا تسخير كن و پادشاه شهر غريب و غمگين دلم باش .

خدايم ! به عزتت قسم لحظه ای از پيش من مرو كه اين چنين تحملی را در فطرتم ننهادی ...

خدايم !

                                   با من بمان

                                                                  تا هميشه ...

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 10 دی1390 و ساعت 15:48 |
اران ...

 

 

در کودکی های دیروز :

 

"آن مرد در باران آمد"

 

در جوانی های امروز :

 

باران هم نیامد

 

و دل یخ زد در این سرمای بی باران

 

در این ساعات بی پایان ...

 

شکستم در خودم تنها

 

در انبوهی از این " من ها "

 

 چقدر اینجا غریبم من

 

چه بی تو بی شکیبم من

 

نباشی زندگی سخت است

 

میان درد و غم غرق است

 

در این دوران کجایی تو؟

 

چرا از ما جدایی تو؟

 

مگر ماهی به دریا نیست ؟

 

منم ماهی و دریا نیست

 

چقدر بی تو نفس آخر ؟

 

چقدر در این قفس آخر ؟

 

بیا ما را تو باران باش

 

کویریم و تو دریا باش

 

دلم تنگ است یاران

 

بیا ای مرد باران ...

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 10 دی1390 و ساعت 15:46 |
مجموعه اشعار مریم حیدر زاده و من برای زندگی تو را بهانه میکنم . . .
نامه یازدهم سلام صیاد ، ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی ، تولدت مبارک . بزرگ شدی قهرمان ! تو بزرگ شدی و من کوچک ، دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم ، منت سر تقویم هایمان گذاشتی ، بهار. را خجالت دادی ، اردیبهشت را سرافراز کردی ، آن عدد را تا ابد شرمنده ی خودت کردی و بقیه ی سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی ، زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنند ، دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی ، زیبا ! من این آرزو را یک گوشه ی دنج دلم پنهان کردم که بیست و نه روز تولد پاییزی خودم به آن عدد رمز تولد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم ، آن رویاها مرد زیبا . داور تقدیر. همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا آفساید اعلام کرد . زیبا ! من تمام شکوفه هایی را که پیش از تولد تو روییدند تنبیه می کنم ، زیبا در خیالم هزار بار بیست و نه آبان و آن روز را عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ، شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود . زیبا ! هرچه کردم به جای کیک تولد رشته ی عشقم را از تویی که حتی دلت نمی خواهد شعرهایم را بخوانی ببرم نشد . تیغ سرزنش را هرچه در گلوی آرزوهایم فرو بردم نبرید ، زیبا من آخرش هم تشنه می میرم ، هیچ فکرش را می کردی مراسم افتتاحیه ی زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیرمنتظره اختتامیه ی طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد ؟! زیبا من هم دارم پا به پای تنها شمع تولدت تمام می شوم اما به هرحال خوش آمدی ، قدم روی چشم عدد یک گذاشتی که تولدت را با آن ساختی ، لطف کردی دستی هم بر سر ماه دوم بهار کشیدی ، عجب زیبا جان ، عجب گلی زدی به بهار ، تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی بهار می شود . زیبا خوب اردیبهشت را بهشت کردی ، گل کاشتی قهرمان ، چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی ، جان همین روز عزیز تولدت ، چند نفر سفارشش را کرده بودند ؟ زیبا تولدت خیلی مبارک . چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزه ی کیک تولد تو را زیر ساعت های نازنینشان سپری کنند ، امسال منت سر جمعه گذاشتی ٬ شنبه دق نکند خوب است ٬ زیبا تولدت مبارک . من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و چندمین بهار زندگی ٬ بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده می کنم . بیست و . . . گلدان را آب می دهم ٬ بیست و ... کبوتر را آزاد می کنم ٬ بیست و . . . گل را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند ٬ بیست و چند بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم ٬ بیست و چند هزار بار آه می کشم ٬ بیست و چند هزار بار سر بر آسمان دعایت می کنم ٬ بیست و چند بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و می گیرم ٬ بیست و چند بار خدا را با هزار لحن مختلف در بیست و چند حالت سبز با بیست و چند اشک زلال صدا می زنم و بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفتر خاطرات بیست و چند صفحه ای می نویسم : زیبا جان بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن عدد مجهول تولدت مبارک . کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد . بیست و چند بار با اسفند جوری که چشممان نزنند خیلی دوستت دارم . زیبا جان بیست و چند سالگی مبارک . نه اصلا خیلی ساده ٬ زیبا تولدت مبارک .   ===================================== لحظه به تو رسیدن ‎ لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه اسم من کنار اسمت اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد   ‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد   با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه   از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه   از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه   سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش   پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش   شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس   لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس    با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه   آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه    روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی   دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی   میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد   تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد     <="" blogcomment="" border="0"> نامه ی دهم به نام آنکه زندگی می بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد زمستان سال شصت خورشیدی هفده روزه بود و هوا هوای سرد دی ماه که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد و بدون هیچ دغدغه و فارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را شیما گذاشتندتا یک نام جدید دیگر به خاندان زمانی ها اضافه شود . اولی بودم و عزیز و مثل همه ، یادم نیست که زودتر در آغوش که به خواب میرفتم اما این را می دانم چه بسا کسانی که برای تبریک آمدند و آخر سر با تکانی که به گهواره کوچکم دادند خوابم را آشفتند و رفتند و گریه ی آن شب را به هوای هضم نشدن یک دیدار کمکی روز مره گذاشتند و گذشتند . شناسنامه زمستانی ام را فقط به ذوق این که یک سال زودتر کلاس اولی شوم تابستانی گرفتند و جوری که به هفده دی ماه برنخورد تنها در شناسنامه آن را با سی شهریور عوض کردند و قرار شد این راز بدون آنکه مدیر اولین مدرسه ام بداند در دلم حفظ شود و حفظ شد تا حالا که بقولی خطر از سر شهریور گذشته است بین شما فاش میکنم.  از کودکی چیز چندانی به خاطرم نیست جز چند خاطره ی در آغوش گرفتن عروسک و ندادن به کسانی که دلشان عروسک می خواست و خواستن چیزهایی که فقط مال خودم باشد . یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادکم که به زبان امروز کایت صدایش می کنیم دل به آسمان دهم .اما وقتی بادبادکم که چند قدم بیشتر از پرگرفتنش نمی گذشت لای درختهای بلند ساحل گیر کرد فهمیدم چیزی مهم تر از بادبادک برای پریدن لازم است که من ندارم ، و آن وقت نمیدانم برای گیر کردن بادبادک گریستم یا جا ماندنم از پرواز ، اما حالا کنار این خاطره مینویسم و می فهمم که به قول بزرگی ، کودکی فرشته ایست که به موازات رشد پاها ، بالهایش تحلیل می رود .نمیدانم چرا پدر و مادر خوش نداشتند مهد کودک را تجربه کنند شاید دلشان می خواست یک سال دیگر هم دور از آیین انتخاب زنگ ، خودم انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولد بکشم و کی ، با مداد رنگی شمع آن را .هرسال تولد حقیقی ام را با یک شمع بیشتر برایم جشن گرفتند با اینکه هنوز مدرسه نمیرفتم خوب می دانستم که جمله های روی کیک هرسال بی بروبرگرد شیماجان تولدت مبارک است . همه شبیه هم بود و هنوز هم هست . به قول فروغ آن روزهای شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت  و بالاخره کلاس اولی شدم و نمی دانم چرا با اینکه به قول مادر لزومی نداشت غریبه ها تمامی اتفاق های خانه را بدانند در حضور همه نوشتم بابا به من آب داد ، شاید اتفاق مهمی نبود . نوشتم اما آخرش هم نفهمیدم دارا زنگ تفریح داشت که انارش را با سارا قسمت کند یا نه ، آخر یادمان دادند نه انار را بلکه همه چیز را باید زنگ تفریح خورد .از زیاد آب ندادن به گلهای لیوان و خواهر و برادری امین و اکرم که بگذریم یک جمله در خاطرم از همان اول ابدی شد (( آن مرد در باران آمد ))حالا که بزرگتر شده ام از خودم می پرسم آیا تنها غرض مولف از نوشتن این جمله تنها تمرین حرف (( ر )) بوده است یا شاید تنها باری که آن مرد در باران آمد همان توی کتاب بود و مشقی که آن را تمیزتر از بقیه ی مشق ها نوشتم ، از آن روز حس عجیبی نسبت به باران دارم . به کلاس دوم رسیده و نرسیده دور و برم پر از دوستان جدید بود . سال بعد هم قصه ی فداکاری آن پسرک و کلاس چهارم و پنجم که به سرعت برق گذشت و جز هیجان روز های امتحان و تشویق روز های کارنامه خاطره ی دیگری به یاد ندارم . باغی هم بود و هنوز هم هست که تابستان ها زیر سایه ی درختان گیلاسش به باران و رگباری می اندیشم که اگر بی موقع بزند شکوفه های گیلاس خواهند مرد .دبستان هم گذشت و به دوره ای پا گذاشتم که هنوز با وجود کلی گذشتن از آن نمی دانم چرا نامش راهنمایی بود در حالی که از بدو ورود به مدرسه هرکسی حتی دربان مهربانش سعی کرد جوری چیزی یادم بدهد و اتفاقا در آن دوره ی راهنمایی همه بیشتر از حرف درس مورد نظرشان پند خاصی ندادند به هر ترتیب با اجتماعی و معادله هایی که مجهول تر از زندگی نبود به حرفه و فنی که کمک مادر را می طلبید و پا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت و دبیرستان شروع شد گاهی در دفتر خاطرات خودم ، گاهی خیلی سربسته در دفترهای بچه ها ، در تقویم و در انشایی که شاید فقط چند بار نوبت به من رسید تا بخوانمش سال ها که می گذشت خلاء آن گمشده با زلفهای پریشان و گیتاری در دست در ذهن سرشارم پررنگ تر می شد . گرچه تا نمی گفتم شاید کمتر کسی باور می کرد رابطه ای میان شیطنت ظاهری چشمانم با غصه ی حقیقی قلبم باشد . نمی دانم چرا همه تصور می کنند آفتاب را از باران بیشتر دوست دارم ، آفتاب هم خوبست اما گمان می کنم بیشتر برای گیاهان مخصوصا گل آفتاب گردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن ، اما باران بیشتر خوبست و برف زیباست نه به اندازه ی باران و شاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بود و برف سپید اما نمی دانم چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است ، گرچه گاهی به خودم می گویم کسی که بخواهد در باران بیاید آن هم بدون چتر ، بی گمان در برف هم خواهد آمد اما کی ؟ آیا این حس به یک فلسفه ی قدیمی یا یک تکه عرفان بشری بر می گردد که کسی می آید و سواری از دور ؟ یا به رویای اغلب دخترکانی که سالهاست نه به اندازه ی من ، شاید دیرتر از نوشتن مشق مردی در باران آمد انتظار شاهزاده ی سوار بر اسب سپید را می کشند که بیشترشان هم هرگز نمی آیند . راستی چرا آدم ها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچ وقت دیر نمی کنند و اگر خدای نکرده ذره ای از آن کار به کسی برگردد تا می توانند تاخیر و بگذریم....شاید خیلی هاهستند که خواستند که خود را جای گمشده ی من جا بزنند اما آن ها بارانی داشتند اما بارانی نبود ، کسی که چتر دارد کمتر می تواند بارانی باشد من باران خورده را ترجیح می دهم ترجیح می دهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید . راستی این هم یادم هست نمی دانم چرا توی کتاب فارسی من آن مرد تند آمده بود ، شاید برای رفتن عجله زیادی داشته و باید می رفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است . قرار بود از زندگی بگویم این چنین بود که دبیرستان مقطع آماده شدن برای دانشگاه و سالی هم به اندکی دل دادن به آزمون و کتاب گذشت . من اغلب پشت پنجره ام ، درست مثل آن وقت ها . شاید برای همین است که عادت دارم در حال راه رفتن درس بخوانم هروقت صدای باران را می شنوم و اشک آسمان را میبینم یک قدم خود را به اویی که هنوز حتی نامش را نمی دانم نزدیک تر احساس می کنم و همین کمی آرامم می کند . حالا هم آمده ام شاید لا به لای شعرهای جدید کتاب های رشته ی لیلی و مجنون بیشتر پی عشق بگردم ، گرچه به قول مولانای نازنین شاید هم آن چه یافت می نشود آنم آرزوست . این را خدا می داند و سرنوشتی که نمی شود از سر نوشت . سهراب خیلی خوبست ، اتفاقا جمعه پانزده پاییز هم تولدش بود فقط کمی با هم اختلاف نظر داریم .او گفت زندگی رسم خوشایندیست ، من می گویم زندگی رسم خوشایندی نیست . زندگی اجبار است ، لا جرم باید زیست . +نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت14:18توسط حامد | | 3 Comment <="" blogcomment="" border="0"> پاییز مبارک دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ی ما را خورد که پاییز. شد ! ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما ؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند . خلاصه از قدیم و دور گفته اند و. می گویند که پاییز فصل عاشق هاست و آذز آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم چه رنگی نشاند ! به عاشقیم یقین دارم که می نویسم و گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد . مهم نیست اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشد به قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران ، برف در سرزمینمان بارید . پاییز مبارک کی گفته پاییز اونه که باد برگارو میریزه واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه +نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت16:16توسط حامد | | One Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه نهم شب خورشید خانوم رفته،هوا تاریکه تاریکه خودت دوری صدات اما چقد شفاف و نزدیکه یک سلام پررنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هروقت می روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند . برای کسی که هدیه ی حافظ باشد،راههای بهتری برای نزدیکی سراغ داشته باشد،زیبا هم باشد،چه میشود نوشت جز اینکه همچنان هیچکس اشک دریا را ندیده است و ماه بخواهی نخواهی سایه ات را تعقیب می کند و آتش تنها خودش می داند که برای چه یا به خاطر که می سوزد . خبر قابل گفتنی نیست جز تداعی آن شب بقول خودت ماه که آسمان ترجمه ی آن دو آهنگ عاشقانه را انگار بهتر از من و تو می دانست که در اوجش سخت می گریست و در فرودش نم نم . نمیدانم چرا بعضی تصور می کنند همیشه نامه را باید برای آن هایی که دورند نوشت برخلاف من که اغلب با خود می گویم آنها که به بهانه ی نزدیکی نزدیک ترند احتمال دوریشان بیشتر است . پس نامه را اول باید برای آنها نوشت حتی اگر میلشان باشد جور دیگری پاسخ دهند یا شاید معتقد باشند ((این که جوابی ننویسد جوابی ست.)) این که روزها نیستی مثل ماه ، تمرینی ست برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه و اینکه به قول تو ناچار نیستم به زبان سازت برایت لالایی بگویم قدری عجیب است و نارنجی مثل پاییز ، مثل همین وقت های پاییز که برایت دوست داشتنی تر است . کسی جایی برای کسی نوشته بود : ((هر ستاره شبیست که از تو دورم،آسمان چه پرستاره است.)) نمیدانم آن شخص دوم هرگز چشمش به نوشته ی عاشقانه ی آن امیدوار اولی افتاد یا نه ؟ این قصه را برایت گفتم تا بپرسم میانه ات با ستاره ها چگونه است ، آن ها عمری ست که زیر سایه ماه با اقبال زمینیان اسیر دست و پنجه نرم می کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ ترین بهانه میشود . زمانه،زمانه ی کاغذهای سیاه و عمرهای تباه و پرنده های بی پناهست ، کم کم سوز یلدا دلهای قدری زلال تر را یاد تفأل به حافظ می اندازد که امسال عزیزترست . با اینکه من تصور می کنم تمام روزهای مبادا،شب یلداست،این گونه نگاهم نکن کسی که عاشق پروازست ساده این شاخه را رها می کند و سراغ شاخه ی دیگر می رود . این ها را که برایت گفتم اول تنها تزیین دفتر خاطراتم بود اما نمیدانم چرا حس کردم خاطره های مشترک را باید روی یک طاقچه گذاشت و از وسط مثل یک سیب سرخ رسیده ی قشنگ قسمت کرد و هر نیمه را جدا اما با هم به یادگار نگه داشت این تنها قصه ی آشنایی آن شب بود و باران و تداعی یاد حافظ که واسطه شد و ماندن و رفتن و آمدنی که خاطره شد . مراقب روانی انگشتانت ، لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته ی سازت ، درهای بسته ی خلوتت ، وفایت ، زمزمه های تنهاییت ، غصه های ارغوانیت و مخصوصا اسم قشنگت باش . کسی که امسال خرداد را بیشتر دوست دارد . +نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت3:53توسط حامد | | One Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه هشتم بنویسم عشق من سلام ، اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه ی آرزو ها پشت صندوقچه ی یادگاریای دوران کودکی ، خیالت راحت میشه ؟ اگه میشه پس عشق من سلام . پری آسمونای دور بالای ایوون ، یکی یه دونه مروارید همیشه براق گوش ماهی پای گلدون ، من کی رو ببینم باورت میشه ؟به کی بگم تو عشق منی که حرفشو نوش جان کنی ؟ من چه کنم که نمیتونم ببینم تو خیال داری با یکی ، دو کلمه حرف بزنی یعنی من از مجنونم بدترم ؟ مجنون واسه لیلی قاصدی فرستاد اما من چی ، من نمیخوام سلاممو کسی به تو برسونه ، فدای او چشمای روشن مثل کهکشونت که امروز هنوز صدامو نشنیده ازم پرسیدی چته ؟ یادته چی گفتی ؟ گفتی باز دو قطره بارون نریخته سیمای نازک ارتباطت ریخت بهم ؟ فکر کردی من اونجا نبودم ؟نه عزیزم تو اونجا بودی ، نه اون جا ، هرجا من بودم تو هم بودی . چرا گفتی به قدر کافی ثابت کردم که عاشقتم ، من که هنوز اولشم ، میخوای بگی برو ، ببین این راهش نیست تازه اگه باشه من نمیتونم .منی که چشم دیدن اون آدمایی که یه ذره دوست دارن هم ندارم ، منی که ساعتای استراحت و تفریحت تا تموم بشه هزار بار تموم میشم ، منی که وقتی میخوام از خونه برم بیرون هزار بار گونه های ماه خاطره ی تو رو با احترام میبوسم چجوری میتونم برم ؟برم عاقل شم ، مثل تو بشم خوبه ؟ به جون خودت که میمیرم اگه کسی قسمم بده ، اولی ، دومی ، سومی ، آخری ، همش خودتی. من فدای مریم گفتنات ، من برم سراغ کدوم شاعر ؟ شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی ، ستاره ش تویی ، باغچه ش تویی ، گلش تویی ، ایوونش تویی ، بارونش تویی ، لیلیش تویی ، مجنونش تویی ، فوارش تویی ، گلدونش تویی ، اصلا همیشه همش فقط تویی . ه جا شنیدم یکی میگفت اسم اولین فرشته خدا سارا بوده نه اینکه بگم اون راست نمیگه اما نمیدونم چرا فکر میکنم تو بودی ، اینجوری نگاهم نکن ، نگو بعضی وقتا خودمم باورم نمیشه که کسی ایت قدر دوسم داشته باشه حق با تو إ...میدونی کارمون خیلی وقته از این حرفا گذشته ، از ببخشید و . . . ، بار آخرم بود و . . . ، خیلی فاصله گرفتیم و . . . ، دیگه تکرار نمیشه و . . . ، خیلی روزاس که گذشتیم . اما اگه تو میخوای یادم بده ، چون تو میخوای یه وقتا عاقل تر بشم ، یه وقتا واسه حفظ یه چیزایی که ما میگیم رفتنش بهتره و مردم میگن موندنش ،یه کارایی را باید بگذاریم کنار اما چجوری ؟دیدی ستاره ها فقط خونه ماه میرن عید دیدنی ، تو که ماهی پس تو خونتون همیشه عیده بذار واسه همیشه بیام خونه شما عید دیدنی ، آخه من فقط تو رو دوس دارم ، جرمه ؟ دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ، فقط به تو سلام کنم ، فقط با تو حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا کنم ، فقط تو چیز یادم بدی ، دسم فقط تو دس تو باشه ، فقط تو بهم بگی مریم ، فقط مریم تو باشم ، بجاش تو هم فقط مال من باشی . میدونم این دلیل واسه آدم های اینجا قانع کننده نیست که ما بگیم چون اینجا همه  باهامون حرف میزنن بعدشم به هم حسودیمون میشه ، میریم یه جای دور ، نه حواسم یه لحظه بیشتر رفت پیش تو ، من حسودیم میشه تو رو که میدونم ، آخرش اینه که ملاحظه مو میکنی البته ببخشیدا ،ولی اونم شک دارم عزیزم ما محکومیم به تحمل آدمایی که زندگیمونو چه بخوایم چه نخوایم میسازن ، اما من میگم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه که حتی اسمتو یاد بگیره چه برسه به اینکه صدات کنه .یه جا شبیه جزیره ، گرچه تو خودت برمودایی .آدم میشکنه تو نور اون چشمای مث اقیانوس نازت ، تا دنیا دنیاس زیر دین این چشمای معصومت میسوزم ، دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن ؟ دیدی گل سرخ وقتی میخواد واسه ی پروانه ها جا باز کنه ، دیواره های قلبش ناخواسته ترک میخوره ، من یه وقتایی اونجوری دوست ندارم ، نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار ، میخوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواق های طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره ،خیلی آروم واست مینویسم ، نبینم دلت از من بگیره ، نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی ، نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم های مهربونت سرخ تر بشن به اندازه کافی امروز زخم حسادتامو بستی ، تو این عصر بی مهری که رو هویت آدما قیمت میذارن نکنه هوس کنی بیمار عشقتو عوض کنی ، نکنه خسته ت کنم ، نکنه بری سراغ یکی دیگه که جنون عشقش کمتر فوران میکنه و به قول خودت آبرو تو کمتر میبره ، نرو ، من به اون آدما به همشون گفتم شعرا واسه تو إ... همش حتی اونا که هنوز نوشته نشدن اونا که تو چند فرسخی نوشته شدن دارن ستاره می شمرن ، اونا که پشت مه گم شدن ، و خیلیای دیگه ، عزیزم زندگی من بخوای نخوای مال توإ... آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی ، خودت نوشتی ، بازم واسم بنویس ،غزلت آرومم میکنه ، مثنویت دلداریم میده ، شعر نوت تاره م میکنه ، نگاهتم که دیگه هیچی ، باهاش زندگی میکنم . خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی ، رو تموم شماره های جدول دلم ، عمودی ، افقی ، اون خونه سیاها ، اون حرفای جا افتاده ، اون خطهای وسط به خدا همش تویی ، آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ قول میدم اگه اونی که میخوای نیستم یادم بدی زود یاد میگیرم ، همونی میشم که میخوای ، مث حال و هوای آسمون یه وقت نم نم ، یه وقت رعد و برق ، یه وقت تگرگ ، گاهی هم آفتاب ، بستگی به چشای تو داره ، اینجوری خوبه ؟ اون وقت ممکنه دوسم داشته باشی اگه نمیتونی دوسم داشته باشی لااقل یه قول بهم بده ، بیشتر از این از چشات نیفتم ، چون بی تو میمیرم . +نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت18:28توسط حامد | | One Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه هفتم  لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید. سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ، نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار . فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافی ست . حقیقتش این بار که برایت می نویسم نه شب ست ، نه سکوت ، فقط عاشقی ست و پاییز فصل دلتنگی پرنده هایی که به جرم نداشتن بال مجبور شدند در پناه چند نارون خشک بمانند تا برفهای سپید زمستان آب شود . نازنین من ! می شود بگویی با چه زبانی بگویم که پروانه ی پریشان نگاهم هنوززیر دین نیلوفری شمع مهربانی های توست ، من التماس کدام گلدان را بکنم که لطافت شمعدانی های صورتیش را به پای حقارت واژه های بی تقصیرم بریزد . تقصیر آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاق های زندگیم را خط خطی کرده بود خودش هم دلش به رحم آمد و تو را از خدا برایم امانت گرفت . همیشه یک چکه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نیمه شب وجدان ، از خود می پرسم که تو چگونه مثل هیچکس نیستی . یلدا تجسمی از پریشانی زلف های بی نظیر توست وقتی یک باغ پر از بید مجنون در آن حیران می ماند و پاییز تکه ای از تصور اندوه توست وقتی متین و آرام روی برگ های ارغوانی زیر سایه ی بلند یک سپیدار پخش می شود بگذار اعتراف کنم تو نیستی همه غریبه اند ، آشناییشان را به رخ بیگانگیم می کشند و من بی آنکه اعتنایی کنم به نرمی عبور یک قاصدک از سرانگشتان لطیف یک پونه ی وحشی از کنارشان می گذرم و با مهی از جنس نیاز به پنجره ای از نسل دل های شکستنی با سرخی غروب یک انتظار ناب آمدنت را نقاشی می کنم و خدا بی صدا به تو الهام میکند که آن دخترکی که پاییز آن سال از عشق تو دیوانه ترینش کردم دیگر نزدیکست هوای تکرار قصه ی مجنون در بیابان سرگردانی به سرش بزند و تو می آیی و با اشاره ات می پرسی مگر من چقدر دیر کردم که تو دوباره . . . حق با توست عزیزم من دوباره . . . من امروز باز هم از آن دوباره ها شدم از آن هایی که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد نارنجی شانه های توست . سال ها برای اوج مبتلا شدنم به نیت بی بازگشتی به حافظ چشمانت تفأل می زنم و تپش های نامنظم قلب عاشقم را آن قدر با ریسمان تمنا به ضریح نقره ای نگاه تو می بندم که یک شب محض خاطر آوارگان تپه ی معراج ، شقایق حریم آسمانی قلبت را به روی اعتماد یک مجنون بی تیشه بگشایی . بی تیشه ای که توشه اش رنج است ، رنجی که از دوری از تو می کشد و غم انگیزتر اینکه قهرمانی به نام تقدیر خواسته یا نا خواسته این تیشه را در قلب تو فرو می کند ،حالا بیشتر برگ ها به احترام تو ریخته اند و من شبی زیر باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ و زرد و نمناک از اشک آسمان سجده خواهم کرد . برگ ها بیشتر از آدم ها قدر تو را می دانند ، من بیشتر از برگ ها . اما نمی دانم چگونه بگویم که می دانم ، هیچ نمی دانم جز قدر تو را . صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیکست در متن سرگردانیم یک تکه فانوس پیداست . درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته است . آهی بلند از ناحیه ی مرطوب گونه ای شرجی در حال صعود به قله ی آسمان هاست ، کسی نامرعی احتمال آمدن تو را به ستاره هایی که پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریک می گویم . من می روم تا تو بیایی ، دیگر رسیدی ، رسیدنت مبارک. +نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت15:39توسط حامد | | 2 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه ششم بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی  بی بهانه سلام  پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم ، با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟راستی چرا هرچه       می شمارم تولدت نمی شود ، کاش می شد تقویم را ورق بزنم و آن وقت بگذریم...هر روز روز تولد توست ، هروقت برگی می افتد ، مرغی بال باز می کند ، غنچه ی سپید مریمی عاشق ، عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد . هروقت آسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانی های صورتی را که کم کم رنگ می بازند به هوای آمدن تو تازه می کند و هروقت می آیی و دلم می خواهد بمانی اما می روی . من و پاییز قرار گذاشته ایم به آن سه فصل دیگر هم سپرده ، امسال زودتر تولدت می شود ، لطف می کنی کمی زودتر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به آرزویشان برسانی . زیبای من ، ای تنها دلیل ردکردن هردلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه دیوانه ی برق نخست نگاه تو ام با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش . می دانی که چه می گویم تنها تو می دانی ، دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی توانند . فدای انعکاس فروغ بی نظیر چشمان روشن معصومت ، محض خاطر تولدت از آن جواب هایی برایم بنویس که جادو می کند . دلم تنگست برای خودت ، تولدت ، جادویت ، سرزنشت ، هرچه به جز سفرت . بگذار پرنده ی سرگردان نگاهم در پناه آلاچیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند و آتش عطشم را با جرعه ای که هیچکس هرگز از هیچ چشمه ای ننوشیده ، خاموش نه ، شعله ورترش کن . من کلبه ی خوشبختی تو را با گل های شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگ ترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بودم ،مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی ، چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک لیلای باوفا سالها زیر سایه ی خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هرکس که روزی ، ثانیه ای در این دنیا بوده ، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت ، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است . تولدت را تبریک می گویم ، دیر نیست روزی که همه به قول سهراب تو را به هم تبریک می گویند . نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو می نویسم : لمس بودنت مبارک . +نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت15:13توسط حامد | | 7 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه پنجم سلام همسفر اما سلام نه ٬ چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می زند و بعضی ها حتی برای خریدن کمی توجه درشتش می کنند و نکند چشمک سلام چشمان مخاطب را ببرد به . . . بگذریم یکی نیست بگوید چه فرقی می کند گیریم که اول نامه ها سلام نمی کردیم باید یک واژه ی در به دری پیدا می شد که با آن آغاز کنیم یا نه ؟ نه اینکه اسم خودش را بنویسی اما باز هم نه ٬ با اسم او که آغاز کنی دیگر ادامه دادنش جرئت می خواهد . بگذار مثل همیشه همه این کار را طبق سنت انجام دهیم و فقط بنویسیم سلام . ببینم چه کسی حواسش پی چشمک و درشتی است و چه کسی حواسش با سلام نامه که هیچ با اشاره و ادامه هم به این سادگی ها پرت نمی شود ٬ باور کن قصه ی سلام را طولانی کردم که دیرتر به اصل برگردیم . حقیقتش حالت را جور دیگر هم می شود پرسید . پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه نبود . این بار برایت نوشتم تمام آن هایی را که یک بار از خودم پرسیدم و در جوابش ماندم خیره به طاق ٬ طاقی که پر از دعاست و آرزو . می دانی ! نمی دانم چرا مدت هاست هر چه می خواهم فرقی نمی کند . برای چه کسی می رود آن بالا ٬ بالای طاق نور چراغ را طواف می کند و بر می گردد . لااقل مثل پروانه عاشقانه نمی سوزد که دلم نسوزد بر می گردد همان جای اولش . مهم نیست اولین سوالم این بود چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار بهانه برای نیامدن ٬ یک دلیل از آن تقدیرست و صدها بهانه برای تاخیر . امشب نه برف بارید و نه باران ٬ نه آسمان حتی از عاشقانه ترین لحظه ی دو پرنده ی جا مانده از غافله عکس یادگاری انداخت . هوا هم صاف بود ٬ انگار هیچ اتفاقی نیفتاد زیبا . تقویم و سال و ماه از دست آسمان هم در رفته است ٬ نمی دانست به قول آن شب تو امشب باید طبق آن قرارداد نه چندان دور محکم امضا نشده یک جور ثابت کند که آخر هفته است . مگر نگفتی آسمان انگار قرارست دیگر همیشه آخر هفته ها رهایش کنم . . . من امشب اشکی ندیدم نه اینکه جایی پشت کهکشان راه شیری دور از چشم ستاره های بی چشمک اقبالی که دیگر کمتر علامت یمن و مبارکی می دهند برای صافیش ٬ بی ابریش و تنهاییش گریسته باشد . چرا همیشه فکر می کنیم که آسمان تنها به حال تنهایی ما اشک می ریزد . ببینم آسمان به این بلندی نباید صاحب غصه به این بزرگی باشد ؟ هیچ از خودت پرسیده ای گنبد آسمان چرا خم است ؟ چرا کسی از خودش نپرسید ؟ چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان ببینیم او کجا کسی را گم کرده است و قامت نیلی بلندش زیر بار منت کدام چشم شکسته است ؟ نمی دانم چرا فکر می کنم آسمان عاشق دریاست و قصه ی این دو ٬ چیزیست شبیه قصه ی خورشید و ماه که بر خلاف خیلی افسانه ها از روی عشق به هم نمی رسند . فکرش را بکن ٬ اگر خورشید و ماه به هم نمی رسیدند چقدر قلب باید قربانی در آغوش کشیدن دو معشوق می شدند . آن دو میسوزند تا ما نسوزیم اما باید به آن هایی که هنوز طبق فرضیه های محکم علمی می پندارند ماه از خورشید نور می گیرد بگویم شاید حق با شماست اما تنها در نتیجه هم عقیده ایم نه در راه حل . من نباید برای تو بگویم تو که مجهول و معادله ی حل نشده را ذوب کردی . ماجرا اینست که یک شب تمام طاقت ماه که نورش بود تمام شد و خورشید جور فداکاری او را هم کشید این شاید همان گذشتی ست که در قصه هایت گفتی لازمست . این حکایت خورشید و ماه بود . حالا آسمان هم همینطور ٬ فکرش را بکن اگر آسمان و دریا به هم می رسیدند چه اتفاقی برای ساحل و ستاره ها می افتاد . گرچه دریا کمی خوشبخت تر است ٬ دریا لااقل هر ثانیه یک عکس جدید از آسمان می بیند اما آسمان چه ؟ کل صندوقچه ی کهکشان راه شیری را که بگردی فکر میکنی یک عکس از دریا پیدا کنی ؟ معلومست که نه ٬ آن وقت آدم های عصر ما کسی را که عمری در کنارشان بوده به بهانه ی هیچ به امان سرنوشت می سپارند و می روند پی زندگیشان . نه عزیزم این گونه به آن نقطه دور پرسشگرانه خیره نشو ٬ وقتی می گویم همه سریع با خودت جمع نزن ٬ تو همیشه خودت را از همه تفریق کن . لااقل وقتی قصه های به قول خودت پر فراز و نشیب را می خوانی و یا می شنوی . اگر مثل همه بودی که ٬ راز رسیدن اما ماندن آسمان و دریا را برایت نمی نوشتم . راستی چرا راحت برای تو می شود نوشت ؟ اما آدم های اینجا ٬ این عصر به اصطلاح پست مدرنیست با شنیدن این قصه پر از حقیقت آن جور که باید نگاهم نمی کنند گرچه مهم نیست ٬ مهم این است که تو چگونه نگاهم می کنی چکار دارم به نگاه دیگران . خلاصه که امشب هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد مثل کسانی که می خواهند یک جور آرام کنند و آرام شوند به احترام حرف تو که نباید فانوس به دست گرفت و گشت ٬ بی فانوس و تنها با نور شمع آن شمعدان قشنگت گشتم . انگار امشب از آن شب ها بود که اگر حق انتحاب داشتم نقاشیش می کردم اما حیف که نشد . آسمان و دریا رسیدن را بلد بودند و به هم نرسیدند اما من نقاشی را بلد نبودم و برای تو نکشیدم ٬ نواختن هم همینطور . برای کسی که حرف و سکوتش ٬ دوری و دیدارش ٬ ماندن و رفتنش و پاسخ اشاره اش یک سمفونی رویایی با تکنوازی هنرمندانه ی یک شب بارانیست چه می شود نواخت جز سکوت . می دانم این ها توجیه به تاخیر انداختن دیدار تو نیست نگو گذشته ها گذشت نه اینکه ما گذشت کنیم تا بگذرند ٬ وگرنه امروز همان فرداییست که دیروز در انتظارش بودیم . دیروز هم به این زودی ها گذشته نمی شود . ببخش قرار بود من و تو لااقل برای خودمان مثل همه نباشیم اما من شدم زودتر از آن وقت که باید می شدم من هم به تو از آن حرف هایی زدم که همه می زنند حتی رنگ جمله هایم عوض نشد طعمش را نمی دانم . کسی که به قول تو با غم خوشحالست چرا باید به تو بگوید در شادی ها و چند نقطه چین...چون مانده ام در حیرت این جمله ی تکراری . این که خواستم اولین خاطره ها تمامش محض خاطر غصه ها و به اصطلاح همدردی ها باشد قبول نیست . تو خودت گفتی لذت رفتن و عیادت از شنیدن تبریک تولد قشنگ ترست و من شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش باید غم های دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند نداشتم این شاید یک بهانه ی شاعرانه است شاید هم یک حس عاشقانه . نمی دانم چرا بار اول اینقدر سخت نبود . این حس اولش مثل چند قطره که روی بوم نقاشی یک نقاش ناشی پخش می شود کم رنگ کم رنگ بود . اما امروز و امشب هوا جور دیگری بود گرچه این ها باز هم جزو آن هزار بهانه ی نیامدنست . شاید اگر امشب آسمان به وعده اش عمل می کرد تمامش از باران برایت می نوشتم و نمی رفتم سراغ تبرئه ی دلی که مانده بود سر آمدن و نیامدن ٬ اما ناگر آسمان هم بدش نمی آمد قصه اش را برای تو بنویسد و خودش هم یک بار هم که شده دور از چشم ساکنان این کره ی شاید گرد برای تنهاییش گریه کند . یقین دارم امشب دریا طوفانی بوده است ٬ شاید آسمان تمام اشک ها را سپرده دست دریا ٬ کاش می شد سراغ ماهی ها رفت و از آن ها پرسید ٬ تصور می کنم آن ها قصه ی آسمان و دریا را سینه به سینه برای هم حتی برای آن ماهی سرخ توی تنگ هفت سین شب عید نیامده هشتاد ٬ یکبار تعریف کرده اند ٬ نگاه کن تازه آخرهای پاییز ست و همه ی پرنده ها تقریبا رفته اند جاهای گرم دور٬ اما من همچنان مثل آن پرنده ای مه شاید به خاطر برخورد سنگ رها شده از تیر کمان کودکی با بالش ٬ پروازش چندروزی به تاخیر افتاده است . این قدر شاخه عوض می کنم ٬ نمیدانم اگر فصل تولد تو بود و هوا و شاخه ها برای نشستن آماده تر بودند از کجاها برایت می نوشتم بگذریم . . . تو که هر چه بخوانم نه اعتراضی ٬ نه شکایتی ٬ نه . . . تنها نگاه نافذی که شعاعش مثل نور معصوم یک شمع بلند تمام فضای اتاقت را روشن می کند ٬ راستی حالا که حرف شمع شد تو فکر می کنی که شمع عاشق تر است یا پروانه ؟ من مثل کسانی که به حرف های خودشان هم عمل نمی کنند زیر نور شمع شب را صبح می کنم اام اینجا می نویسم چرا ما آدم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترین سمبل دنیا را قربانی نسیم زودگذر شادی هایمان می کنیم تین را می نویسم اما باز هم روشنش می کنم نم دانم چرا . شاید زیر نور شمع می شود چیزهایی را دید که زیر نور خورشید همیشه پنهانست . شمع زیباست اما نه در جمع ٬ شمع را باید در تنهایی روشن کرد ٬ پا به پایش آب شد و . . . وقتی تمام شد روح عاشقش را سپرد دست یک صندوقچه ی نقره ای زلال . خاکستر شمع تولد نیامده یکی گاهی به وجود هزار چشم درخشان بی فروغ رنگ خورشید می ارزد . ببین از کجا به کجا رسیدیم حالا دیگر هم شمع دارد تمام می شود هم نا مه ی تو . خوبی این شمع این است : طفلکی آن قدر بی آزارست که خودش تمام می شود اما نامه ی تو را چه کنم ٬ نامه ی تو که تمام نمی شود باید تمامش کرد و چیزی را که نمی دانی چگونه آغازش کرده ای چگونه می توانی تمامش کنی ؟ ببین تو خوت مثل شعر ٬ مثل چشمه ٬ مثل برفی که از آسمان روی قله می نشیند و بعد خبر سلامتی آسمان را با سرازیر شدنش برای دریا می برد آمدی سراغ افکار آشفته ی من ٬ خودت نوشتی ٬ حالا تو می دانی و نامه ی نیمه کاره ای که تزئینش کنی . برای بار هزار و نمیدانم چندم من که کوچکترین دخالتی در چیدن این قصه ها کنار هم نداشتم چرا فقط راز آسمان و دریا را گفتم آن هم چند جمله بیشتر نبود خودت نامه را جوری که به لطافت روح یلداییت برنخورد و بلور رویاهای  هرگز به زبان نیامده ات ترک برندارد و غرور آرزو های نمیدانم چه رنگی شاید سبزت زیر سوال نرود تمامش کن . این جمله را از قول خودم می نویسم هوای هوایت را داشته باش سرما کم کم دارد می شود فرمانروای سرزمینمان ٬ لطفا نگذار هرکاری دلش خواست و با زمین کرد با دل تو هم بکند . قبول کن بی دلیلی گاهی قانع کننده ترین دلیل دنیاست ٬ باور نکن کسی که از عشق چیزی می داند حالش خوب باشد حتی اگر برعکسش را به تو گفت . ویترین زندگی بدون غصه کوک ساز تماشای چشمها را به هم می ریزد ٬ مهم مرتب چیدن آن هاست . دیگر حرفی نیست جز اینکه خداحافظی نوعی سلام عجیب برای آغاز نامه ی بعدیست که هر وقت اراداه کنی می نویسمش . مراقب زندگی باش یه شب که توی آذره اون جور که خواستی رویاها مه داره و زمین تره تو روزایی که می گذرن همه شبیه هم شدیم مثل همه نباشی و این جور بمونی ٬ بهتره من دوس دارم هرچی میخوای یه شب بر آورده بشه همین به جز این چی بگم ٬ این دیگه حرف آخره   +نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت16:44توسط حامد | | 8 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه چهارم سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواسط اردیبهشت ٬ چشم شیطان دور ! خوبی که سراغ از ما نمیگیری ٬ مگر نه ؟ همین مهم است وگرنه آواره ای مثل من که سراغ گرفتن ندارد حق با توست بروی کجا ؟ پی چه کسی سراغم را بگیری ؟! چه نشانی هایی بدهی ٬ بگویی ببخشید آقای محترم ٬ آن دخترکی که به هوای من هر شب پشت پنجره مو پریشان می کند را ندیدید ؟ مردم این عصر را که می شناسی اگر کلی هوای حرمتت را داشته باشند جوری نگاهت می کنند که خودت ترجیح می دهی که بروی تا بمانی . دیوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده ٬ این حرف ها چیست ؟ دشمنت شرمنده . پریشب ها که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله یاد یک چیزی افتادم .  اول این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعث ش شدی ٬ اینجا یعنی دلم را می گویم ٬ چه زلزله ای ! یک جای نشکسته و ترک نخورده توی کلبه نماند چه عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت بگذریم . . . حرف باران بود من تصور کردم اولین دروغ نا خواسته ی دنیا را کتاب های فارسی کلاس اول به ما گفتند تو یادت مانده ؟ نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است ؟ خودت قضاوت کن اولا آن روز هوا صاف بود . تازه مهم تر این که تو نیامدی آن بیچاره ای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو . تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی نئوش عکس لاله بود و این من بودم که این گونه ٬ فراموشش کن ٬ این گونه نگاه کن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشم های بی مثالت را تا آخر دنیا می کشم فرق نمی کند چه کسی اول می آید مهم این است که چه کسی زیر قولش نمی زند . خلاصه حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ویژگی های مشترک ما باشد وقتی احساس می کنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکی ات از بس که همیشه تکی ٬ در هفت سالگی همان کتابی را که ورق زدم ورق زدی احساس پرواز می کنم . مهم این است که تو آمدی ٬ بگذریم هوا صاف بود و . . . می توانستی راهم ندهی اما دادی ٬ تازه حکایت کلاس اول همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد هیچ کس نفهمید آن ها واقعا چه نسبتی با هم دارند و دارا چرا باید حتما انارش را با سارا قسمت می کرد ٬ اصلا دارا به سارا انار داد ؟ سارا چی ؟ دستش را رد کرد یا انارش را گرفت ؟ و این انار آیا با آن انار شعر های سهراب که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه ؟ راستش چرا بابا آب داد مگر همیشه روزهای هفت و هشت سالگی و بچگی هر چه می خواستیم نمی رفتیم سراغ مادر ؟ می دانی من کلی فکر کردم گناه واژه ی مادر این است که سخت تر از بابا می توان آن را نوشت . اما به یک نتیجه ی دیگر هم رسیدم آن ها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید می دانستند بعضی واژه ها مثل درد ٬ کشیدنیست نوشتنی . و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه ی پر غصه و پر قصه ایست . نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو می نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید ٬ زیر این همه سال نزنی ٬ نگویی که چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود ٬ تو آن نیستی نه عزیزم ٬ من یقین دارم به خدا تو همانی . حتما که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتاب فارسیمان آسمان چشمان من بوده ٬ اگر این گونه بوده که حق با اوست البته بعد از تو . باید بروم سراغ مجموعه یادگاری های دبستان و از آن کتاب معصوم کلی عذر خواهی کنم ٬ تهمت به یک کتاب آن هم فارسی و غریبی چون فارسی کلاس اول گناه کمی نیست . از این ها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوم ٬ دوستان جدید پیدا کرده ای که دیگر نه یادی و زنگی ٬ نه حرفی و درنگی و نه اشارهی قشنگی . نمی دانم یک رنگی یا مثل غروب رنگ پریده پاییز کم رنگی ؟ مهم نیست هر چه میل توست من که نمی توانم از دم سپیده تا آخر شب به ستاره ها بسپارم بیایند انتظار رفت و آمد تو را بکشند . اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربان پر از شیطنت تست که خلاصه قصه ی آن را می توان راحت توی چشمان قشنگت خواند . یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد می آیی ٬ باران گرفت باور نمیکنی اما ذوق کردم که باز هم حرف تو شد . گفتم : حتما دلت نبوده بیایی مانده ای توی خجالت این چشم های پر از التماس من . یک آه از روی ناچاری کشیده ام و مرغ آمین هم همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا بعد ابر و بعد هم باران . من فدای آن دل زلالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین پیش خداست تا آن را برساند . دل زلال هم عالمی دارد خوش به حالت ٬ خوش به حال آن دوست یا چه می دانم دوستان جدیدت ٬ کاش لایقت باشند ٬ کاش قدرت را بدانند به آن ها بگو که چقدر ماهی ٬ نه تعریف نیست ٬ این تکلیف است . بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماه شب . . . نه تو ماه همه شب هایی ٬ خسته ات کردم . به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفع زحمت می کنم . بند بند وجودم به تو سلام می رسانند کسی که از اولین مشق کلاس اولش دیوانه ی تو بود شاید هم از اول تولدش ٬ مهم اینست . آن وقت که دیوانه تو بودم هیچ کس حتی معنای دیوانه شدن را نمی دانست . عجیب دوستت دارم ٬ ساده دوستم نداشته باش اما نرو ٬ من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش . من چیزی جز این نمیخواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می شود ٬ مسیر آسمان را طی می کند و دوباره به دریا باز میگردد ٬ تا همیشه دوستت داشته باشم . کسی که چه برف ببارد چه باران ٬ تنها به یاد تو می افتد . +نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت0:7توسط حامد | | 3 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه سوم به نام او که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد نمی دانم شاید سلام گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم . اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم . جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی . ای وحی محض ٬ الهام تمام ٬ ای خود حقیقت ٬ ای سوال همه جواب ها و ای جواب همه سوال ها ٬ زمستان است ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز ٬ دیروز آسمان به دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند ٬ نقل های سپید بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزو هایش را گل داده ببیند . دیروز باران هم بارید و من به یاد درس لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندنم تا او بیاید .آن وقت ها می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم گمشده ام کیست و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه دیوانگی ست ببخش ٬ تو نیامدی . می دانم قرار نبود بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست . راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست ؟ این گونه نگاهم نکن ٬ دلم را می گویم . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و باز تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود . راستی چه حکمتی ست که من بیشتر ٬ غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟! نه فکر کنی که خورشیدی ٬ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد . اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روز ها بروی ٬ در حقیقت تو هیچوقت نمی روی که قرار باشد بیایی . اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندن ست و تو رفتی که بمانی و ماندی ٬ آن قدر ماندی و از آن سوی دور دست های مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم . آن قدر بی پاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمی دانم به خاطر که ٬ شاید به خاطر خودت برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خود نمایی می کند کلی غنیمت است . بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان ٬ به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند ٬ یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد ٬ بمان . اما لااقل بگو ٬ بنویس ٬ نقاش کن یا اشاره کن که به خاطر او مانده ای ٬ منت چشمان تو هم عالمی دارد مافوق عالم رویا . . .                                                                             در انتظار در انتظار نگذاشتنت +نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت0:16توسط حامد | | 6 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه دوم زیبا سلام ! دیگر نه خط قهوه ای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب نیت بعدهایمان درنیامده باشد . هرکدام از خط ها و شعر ها چندین بار اقبالشان را آزموده اند و گاه دلخوش و گاه دیگر پریشانم کرده اند . ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم . انگار زمانی که خورشید برای تولد آن ها نور پخش میکرد آن دو تا ستاره ی من و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند . شاید هم آمده اند و مدت هاست رفته اند گل بچینند . این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزو های آن هایی که دنیا دستشان ست پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد ٬ تو هم که انگار کسی ٬ چه می دانم دستی نامرعی کوک گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتنت می روی آخر حالا ها فقط چیز ها دل آدم ها نمی زنند . مد شده که گاهی آدم ها کسانشان را هم عوض می کنند بگذریم . . . عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمی شود .دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند : یا نامه می دهند یا ادامه . آن ها که نامه می دهند مختصری عاشق ترند آن ها نامه می دهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه ٬ مهم نیست اهل تمنا نبودم و نیستم نازنین مریم . محض رضای خدا یک بار به سبک آدم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هرکس که باشد عزا می گیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست ؟ یا دست کم قرار هست به ما هم برسد یا نه ؟! به فرض مثال که دیدار داغ را تازه می کند اما اگر آن دیدار همیشه ی ارغوانی بعدها وقتی باشد که داغی نباشد چه ؟ پاسخش را حتما برایم با سرخ بنویس نه مثل تبریک تبریک عیدت که حقیقتش آنقدر شخص ثالث ش پر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یا دیگری...باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی نویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین می گذارم یکی برای رسیدن و دو تا برای نرسیدن ٬ آخر اگر رسیدن باشد یکی شدن است و نرسیدن یعنی آن دو تا هنوز دورند تا رسیدن . از حق نگذریم چه زود بروم های سوالی جایشان را به می روم امری دادند ! راستی بروم صفحه بعد ؟ عکست خوب نگاهم می کند عکس روز های اولت ٬ اجازه داد ٬ تو که اهل این روز هایی . نمی دانم شاید دلت اهل شکایت نیست دیگر نه حرف از مشغول بودن می زنم ٬ نه آمدن و نه ماندن . یک نتیجه ی شبانگاهی به من آموخت که اگر کسی ٬ فکری ٬ دلی ٬ یا حتی شماره ای ٬ بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسد . اگر کسی دلتنگ دیگری باشد آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست . خلاصه که خلاصه اش کنم این بار از اون دفعه هایی بود که هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن ٬ یاد تفاهم نقره ای مان بر سر قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم این بار فقط دلم خواست ٬ خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریبا تمام چیزهایی که دلم دلش می خواست بدانی را گفت و  من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست جز اینکه : چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت... فقط همین کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم ٬ همیشه به تو فکر میکند .   +نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت15:42توسط حامد | | 7 Comment <="" blogcomment="" border="0"> نامه اول چه سلامی ؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدت هاست به علامت نمی دانم و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد . چه تابستانی ؟! وقتی یک عالمه از برگ ها هنوز پایین نیامده به خاطرش خود کشی کردند . چه گرمایی ؟! وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد . چه بهانه ای ؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت ترست . چه حرفی ؟! وقتی تمام حرف ها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم . چه سیبی ؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندنت و نماندنت کشتی . چه تولدی ؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی . چه بخششی ؟! وقتی دیگر چیزی ٬ حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد . چه دوست داشتنی ؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری . چه نامه ای ؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنت هایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا ٬ کسی با خواندن خطی از آن به زندگی بازگردد . دریغ از یک شب بارانی ٬ دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معضوم آن خانه دور اما قشنگ ٬ نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد . این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آن وقت که تمامش را خواندی ٬ یک بار هم کار تو مثل کار ما ٬ از کار گذشته باشد .                                                                           کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد +نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت1:57توسط حامد | | 14 Comment <="" blogcomment="" border="0"> مقدمه کتاب (( نامه هایی که پاره کردم )) به نام سرفصل همه نامه ها ٬ چه آن هایی که نوشته شدند و چه آن هایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند . یک سلام پررنگ و چند نقطه چین . . . به علامت جواب هایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت ! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند . فرض که دلت نخواست ! به فرض که حوصله ات نیامد ! به فرض که لایقش نبودم ! فرض که دوستم نداری ! نه خودم نه نامه هایم را !!!!! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست . بی دلیلی هم خودش کلی دلیل ست . لااقل می گفتی : (( این هم که جوابی ننویسند جوابی ست )) دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی و عزیز کرده ی این دل رسوای سرگردان خودم ٬ چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم . . . حوالی همین روز های پژمرده ی نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده ی دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند ! حق بعد از تو با اوست این بار دیگر شعر نمی نویسم نامه هایی را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم . حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست ٬ این را هم امتحانش می کنم . راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می کنم شاید هم دفعه بعد به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرف هایم را برایت نقاشی کردم ٬ خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشمهای روشن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری لهجه ی این مجنون آواره را ببخشند . ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی ٬ چه خودت چه اسم قشنگت ٬ چه سفرت ٬ چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده ی نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد ٬ تاریخ نمی زنم هروقت که تو ممکن است حوصله ی مهربانیت بیشتر باشد . حرف آخر اینکه زیبا ٬ مثل هیچکس ٬ قرص کامل ماه ٬ بی تقصیر پروانه ات می مانم و برای تو می نویسم تو عزیزی ٬ چه بهاری باشی ٬ چه تابستانی ٬ چه پاییزی دلت نسوزد ٬ نگو چه لحن غم انگیزی راست می گویم که عزیزی ٬ حتی اگر اینها را هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی کسی که هم بی تو میمیرد و هم برای تو . دو سه بار با لحن شعرا به همه اشاره کردم یاد قرص کامل ماه و غم ستاره کردم یه شب اما سرفرصت توی تنهاییم نشستم دیدم این جوری نمی شه غصه هامو چاره کردم یه سری نامه نوشتم که پیش خودم بمونه هم واسه خودت نوشتم هم واسه تو پاره کردم   +نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت1:7توسط حامد | | 14 Comment <="" blogcomment="" border="0"> سلام به همه دوستان از امشب میتونید یکی دیگه از کتابای نثر مریم حیدرزاده به نام (( نامه هایی که پاره کردم )) رو از تو وبلاگ من بخونید ٬ توی این کتاب نامه هایی بسیار زیبا از مریم حیدرزاده قرار گرفته که بهتون پیشنهاد میدم که از امشب با من همراه باشید و این نامه هار و بخونید در ضمن خوشحال میشم اگه خوندین نظرتون رو درموردشون بگید مرسی ٬ منتظر لطف همه دوستان خوبم هستم . . . . +نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت13:31توسط حامد | | 6 Comment <="" blogcomment="" border="0"> سرنوشت من و چشم هایت ای کاش در چشم هایت تردید را دیده بودم یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل رز برایت پروانه ای چیده بودم گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمیدانی اما تا صبح لرزیده بودم آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام  من تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد گفتم ای کاش شب ها هرگز نخوابیده بودم از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم آن شب من و اشک و مهتاب با هم تا صبح نشستیم ای کاش یک خواب بد بود چیزی من ندیده بودم تو اهل آن دور دستی من یک اسیر زمینی عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودم بی تو چه شب ها که تا صبح در حسرت با تو بودن اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را آن لهجه ی نقره ای را ای کاش نشنیده بودم انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است وقتی که تو میگذشتی از دور خندیده بودم اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست جای تو بودم اگر من صدبار بخشیده بودم باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز ای کاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبی ست اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم حالا بدان که تو رفتی در حسرت بازگشت یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم   +نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت2:12توسط حامد | | 9 Comment <="" blogcomment="" border="0"> کاش میشد کاش میشد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد کاش میشد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش میشد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش میشد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید کاش میشد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پرنور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش میشد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش میشد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش میشد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش میشد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم کاش میشد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غم دیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا  کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم +نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت1:35توسط حامد | | 5 Comment <="" blogcomment="" border="0"> برای چشمانت هوای ترست به رنگ هوای چشمانت دوباره فال گرفتم برای چشمانت اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا قبول کن که بریزم به پای چشمانت بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد اگرچه خوانده ام از جای جای چشمانت دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست که مانده در عطش کوچه های چشمانت تمام آینه ها نذر یاس لبخندت جنون آبی دریا فدای چشمانت چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی در انتظار چه خالیست جای چشمانت به انتهای جنونم رسیده ام کنون به انتهای خود و ابتدای چشمانت من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز تو و نیامدن و عشوه های چشمانت خدا کند که بدانی چقدر محتاج است نگاه خسته من به دعای چشمانت   +نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت11:19توسط حامد | | 3 Comment <="" blogcomment="" border="0"> تو را میشناسم تو از جنس احساس یک بوته نسرین تو با چکه های شفق آشنایی تو سرفصل لبخند هر برگ یاسی یر پژوک سرخ صدایی تو رنگین کمانی ز چشمان موجی تو رمز رسیدن به اوج خدایی تو در شهر رویاییم کلبه دل تو یک قصه از واژه ابتدایی تو از آه یک ابر مرطوب و تنها تو بارانی از سرزمین وفایی تو را مثل چشمان خود میشناسم اگرچه ز مژگان چشمم جدایی تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل تو تعبیری از وسعت انتهایی تو گیسوی زرین یک بید مجنون تو با راز قلب صدف آشنایی تو امضایی از بال سرخ پرستو تو یک ترجمه از کتاب صفایی تو با قایقی از بلور گل یخ رسیدی به شهری پر از روشنایی تو با درد سرخ شکستن هم آوا تو صندوقچه امنی از رازهایی تو از مهربانی کتابی نوشتی که آغاز آن بودن شعر رهایی تو در شهر آیینه ها می نشینی تو بر زخم سرخ شقایق دوایی تو تکثیر یک آیه از قامت سبزه هایی تو موسیقی کوچ یک قوی تنها تو شعری به رنگ سحر می سرایی تو تکراری از آرزوهای موجی تو شهدی به شیرینی یک دعایی تو در جهان یک شمع سوزان نهانی تو چون پنجره شاهدی بی صدایی تو آموزگار دبستان عشقی تو دفترچه خاطرات صبایی تو در سوز سرخ مناجات بلبل تو در کوچه آبی قصه هایی تو در سرزمین افق ناپدیدی تو بر زخم آلاله دل شفایی تو را در دل این غزل هم ندیدم بگو در کدامین دل و در کجایی   +نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت2:35توسط حامد | | 2 Comment <="" blogcomment="" border="0"> آرزوی نقاشی میان آبشار خاطراتم ٬ کنار بوته های گل نمی نشینم همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ای کاش باشم همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی همیشه گفته بودی باغ سبز ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی نگاه مادرم چون یاس میشد به پرسش های من لبخند میزد زمانی رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند میزد ولی من باز می پرسیدم از او که منظورت ز آبی چیست مادر همان رنگی که گفتی رنگ دریاست ٬ همان رنگی که گشته چشم از او تر ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشک ها را می شنیدم در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را می کشیدم نگاهی سرخ اشکی آسمانی دو چشمانی به رنگ ارغوانی ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرف هایت می نشینم همیشه آرزو کردم که روزی نگاه مهربانت را ببینم ببینم که کدامین دیدگانی مرا با حس دیدن آشنا کرد که دستان مرا تا اوج برد و مرا از دور با چشمش صدا کرد ببینم که چه کس رنگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد ببینم که کدامین مهربانی غبار غم رویایم تکان داد اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی زیباییت را میشناسم صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را میشناسم ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را رسم کردم ز تب نور امید و موج دل را میان غنچه ها تقسیم کردم ولی من با مرور خاطراتم به اوج آرزو هایم رسیدم هم اینک لحظه ای نقاش هستم معلم را و مادر را کشیدم ولی نقاشی من کاغذی نیست برای رسم ابزاری ندارم کمی احساس را با جرعه ای عشق به روی برگ یاسی می گذارم دل نقاشیم تفسیر رویاست چرا تفسیر یک رویا نباشیم چرا رنگ غروبی سرخ باشیم چرا چون آبی دریا نباشیم اگر چه گشت شعرم بس مطول ولی نقاشیم را قاب کردم سحر شد خاطراتم نیز رفتنتد دوباره من زمان را خواب کردم +نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت12:0توسط حامد | | 4 Comment <="" blogcomment="" border="0"> یکبار فقط چشمان مرا به چشم هایش گره زد برزندگیم رنگ غم و خاطره زد او رفت ولی نه طبق قانون وداع یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد +نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت3:3توسط حامد | | 8 Comment <="" blogcomment="" border="0"> بدرقه اونی که گفتم نرو گفت نمیشه دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه وقتی میخواست بره منو صدا کرد وایساد و تو چشمای من نگاه کرد گفت میدونی خودت واسم عزیزی این اشکارم بهتره که نریزی باید برم سفر واسم بهتره ولی کسی که مونده عاشق تره تقدیر ما از اولم همین بود یک تو آسمو یکی زمین بود هر جا برم همیشه ایرونی ام غرق یه جور حس پریشونی ام خدا نخواست همیشه پیشم باشی ولی مهم اینه که مریم باشی تو تقدیر ما هرچی حیرونیه مال خطوط روی پیشونیه شاید اگه دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم می خوام برم که تا ابد بمونم سخته برای هر دومون می دونم گریه نکن گریه هاتو نگه دار لازم میشه گریه برای دیدار نذار پر گریه بشه خاطره هر کی که اشک نریزه عاشقتره اون کسی که میخواد بشه ستاره هیچ چاره ای به جز سفر نداره بذار برم یه مدتی بمونم شاید که قدر اینجا رو بدونم اصلا شاید اونجا دووم نیارم یا نا تموم بمونه اونجا کارم دعا نکن اونجا بهم نسازه آدم که حرفش دوتا شد می بازه رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناسایی این زمانه خودم میرم عکسام ولی تو قابه میشنوه حرف رو ولی بی جوابه بارون که بارید برو زیر بارون به یاد دیدارای اون روزامون تو چمدونم پر عطر یاسه چشمام با چشمای تو در تماسه فکر نکنی دوری و اونجا نیستی قلب من اینجاست تو تنها نیستی رفتن من بازی سرنوشته همونی که رو پیشونیم نوشته یه کاری کن این رفتن موقت آدما رو نندازه توی زحمت نذار که نقطه ضعفت رو بدونن پشت سر من و تو چیز بخونن منتظر شعرا و نامه هاتم هرجا میری بدون منم باهاتم غصه نخور زندگی رنگارنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه دیگه سفارش نکنم عزیزم نذار منم اینجوری اشک بریزم شاید یه روز به همدیگه رسیدیم همدیگه رو شاید یه جایی دیدیم شاید یه روز دیدی که توی جاده یه آشنا منتظرت وایساده شایدم این دیدار آخرینه اگر که باشی زندگی همینه مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش کسی که چشماش یه کمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه کسی که چون میخواد بشه ستاره هیچ چاره ای به جز سفر نداره داغ دلت هروقت که میشه تازه بهش بگو با روزگار بسازه دیگه باید برم که خیلی دیره فقط نذار خاطرمون بمیره اون رفت و از دور دساشو تکون داد خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد همه میگن فقط یه روزه رفته انگار ولی گذشته صدتا هفته با اینکه قلبش بی ریا و پاکه چون رفته دنیا پر گرد و خاکه ای کاش نمیرفت و سفر نمیکرد یا لااقل من رو خبر نمیکرد اما نه خوب شد که من رو خبر کرد اشکام و دید و بعد از اون سفر کرد از وقتی رفت دسام به آسمونه شاید پشیمون بشه و نمونه خودش می گفت چون که بشه ستاره هیچ چاره ای به جز سفر نداره انقد میشینم که بشه ستاره بیاد به کشور خودش دوباره فهمیدم امروز سفر یه درده من چه کنم اگه که برنگرده پشت سرش آب میریزم یه دریا شاید پشیمون شه نمونه اونجا الهی که بدون هیچ فرودی بشه ستاره و بیاد به زودی الهی که تموم چش به راها بیاد سفرکردشون از تو راها الهی که هیچ جا سفر نباشه هیچ چشمی منتظر به در نباشه +نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت21:39توسط حامد | | 9 Comment <="" blogcomment="" border="0"> هدیه شبی به دست من از شوق سیب دادی تو نگو ٬ که چشم و دلم را فریب دادی تو تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف و درد را به دل این غریب دادی تو +نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت15:19توسط حامد | | 2 Comment <="" blogcomment="" border="0"> یه دروغ ساده شب مهتابه و چشمام بازم از یاد تو خیسه دیگه عادت شده با بغض واسه ی تو مینویسه کاش می فهمیدی که قلبم خونه آرزوهات بود یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره رفتی بی اون که بدونی دل من مال خودت بود حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود سهم چشمای تو بودن توی دنیا هرچی داشتم واسه ی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم یه دروغ ساده اما قصه ما رو به هم زد سرنوشتمونو آخر با جداشدن رقم زد تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه ی دردم سخته اما باورش کن من دیگه بر نمیگردم اما یادت باشه حرفا مثل گوله های برفن خیلیلا قربونی های بی گناه دو تا حرفن تو ترانه های شرجیم میدرخشی تو همیشه اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمیشه +نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت15:38توسط حامد | | 3 Comment <="" blogcomment="" border="0"> سمفونی آغاز این شعر رو مریم حیدرزاده بعد از زلزله بم گفته :   میخوام یه شهری بسازم پر از گل پونه و یاس بچه های گرم کویر فردای بم دست شماس دستاتونو بدین به هم که جاده ها بازه هنوز هزار تا چشم منتظر به فکر پروازه هنوز میخوایم یه شهری بسازیم پر از نگاه و روشنی جنس دلا شیشه باشه خونه ها اما آهنی خونه هارو دیگه میخوایم صبور و محکم بسازیم عاشقا رو خبر کنید با هم میخوایم بم بسازیم ترانه ی عاشقی رو داد بزنیم تو کوچه هاش گل های رازقی بدیم دست تموم بچه هاش بادبادکای شادی رو بازم میخوایم هوا کنیم برای هرچی قلب صاف تو عالمه دعا کنیم پنجره هار و واکنیم ستاره ها رو بشماریم تو بلدای زندگی ما حالا خیلی کار داریم شب با وفا بخوابیم و صبح با سحر بیدار بشیم با یه تولد قشنگ راهی روزگار بشیم میخوایم یه شهری بسازیم سرخ و بهاری و شلوغ توش همه چی پیدا بشه به جز خیانت و دروغ شعرای یادگاری رو باز رو دیواراش ببینیم عاشق همدیگه بشیم ٬ گل بیاریم گل بچینیم یادارو زندش کنیم و خاطره ها رو قاب کنیم اما نه این که بشینیم فردامونو خراب کنیم باید یه شهری بسازیم قشنگ تر از بم قدیم ما همگی عاشقیم و واسه همین کار اومدیم دستامونو بدیم به هم فرصت ندیم به سرنوشت شک نکنیم هرکی خوبه ٬ یا رفته یا میره بهشت بچه های گرم کویر بسه دیگه غصه و غم وعده ی ما یه روز خوب تو شهر مهربون بم شهرو با مهربونیمون عاشق و رنگی میسازیم پنجره های بازشو به چه قشنگی میسازیم قصه شهر تازمون به گوش دنیا میرسه دوباره کلی افتخار به مردم ما میرسه +نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت22:28توسط حامد | | 3 Comment <="" blogcomment="" border="0"> دیوونتم می بینی فرشته زمینی دیوونتم میبینی نامه برات نوشتم رو برگای گل یاس چرا من اینجا موندم اما دل تو اونجاس فرشته زمینی دیوونتم میبینی نامه برات نوشتم رو گلای بنفشه عشق تو عین یاقوت سرخه و می درخشه نامه برات نوشتم روی گلای لاله راستی که داشتن تو برای من محاله غصه هامو نوشتم روی گلای پونه هرچی بگی میگم چشم ساده و بی بهونه فرشته زمینی دیوونتم میبینی گریه هامو نوشتم رو قطره های شبنم ببین چه بد میگذره بی تو به قلب مریم واسه تو عاشقونه رو آسمون نوشتم کارم گذشته از عشق من از جنون نوشتم فرشته زمینی دیوونتم میبینی نبودی زندگیمو تلخ و سیاه کشیدم تو رو همونجور که هست شبیه ماه کشیدم با ترن سرنوشت پشت سرت دویدم دور بودی خیلی اما آخر بهت رسیدم گفتی اگه عاشقی همه باید بدونن تو نگی ٬ از تو چشمات فکر تو رو بخونن فرشته زمینی دیوونتم میبینی گفتی تمام دنیا باید خبردار بشن حتی اونا که مردن دوباره بیدار بشن بندا رو پاره کردم دیوارا رو شکستم از دریاها گذشتم کنار تو نشستم فرشته زمینی دیوونتم میبینی دور چشای نازت مات و دیوونه گشتم از هرچی که عزیز بود به خاطرت گذشتم عقلو دادم به دریا عاشقیشو دزدیدم ترس و فراری دادم نفس هاتو بوسیدم فرشته زمینی دیوونتم میبینی واسه حیات قلبت درخت بید آوردم تا تو بیای دنبالم اسب سفید آوردم رویاهامو آوردم با طعم عشق پاییز با تو دیگه بهشته ٬ نه تلخه نه غم انگیز فرشته زمینی دیوونتم میبینی آرزوهامو چیدم ٬ از رو درخت سبیم کنار تو که باشم ٬ نه خستم نه غریبم خاطره هاتو آروم لای حریر پیچیدم خدام اگه بخوادت تو رو بهش نمیدم سمفونی صداتو چیدم کنار بارون بارون دیگه نبارید گم شد تو لحظه هامون صدای ابریشمت جادوی رنگ و نوره قصر قشنگ چشمات مرمریه ٬ بلوره فرشته زمینی دیوونتم میبینی ترانه هام تموم شد ٬ چیکار کنم عزیزم قلبمو دادم به تو پس چی به پات بریزم چشماتو وا کن گلم زندگیمو آوردم برای اولین بار با داشتن تو بردم فرشته زمینی دیوونتم میبینی نگین انگشتر آسمون بلندی عشق ترانه هامو یه وقتا می پسندی قصه دیوونگیم به کهکشون میرسه کار من از دست تو به یه جنون میرسه فرشته زمینی دیوونتم میبینی سفیدی شوق برف ٬ اوج رو قله هایی من اینجا پیش تو ام تو هم بگو کجایی ماه نگات بتابه چشمامو وا می کنم فقط واسه من بخون دارم نگا میکنم عین صلیب و معبد عزیزی و مقدس اسم تو رو آوردن مشکله اما ساده س واسه به تو رسیدن یکی شد آسون و سخت وقتی تو مال من شی دنیا داره یه خوشبخت فرشته زمینی دیوونتم میبینی +نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت16:54توسط حامد | | Comment <="" blogcomment="" border="0"> خلوت یک شاعر کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه دخترکان اینجا نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود   +نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت19:44توسط حامد | | One Comment <="" blogcomment="" border="0"> حدس و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی   +نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت12:38توسط حامد | | 9 Comment <="" blogcomment="" border="0"> ترانه ی اردیبهشت زیبا تو که با یه مژت یه دنیا رو مات می کنی یه دنیا رو قربونی چشمک چشمات می کنی تو که اگه کسی نخواد با تو مث آینه باشه با داغی لحن نگات اونو مجازات می کنی نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا اگه موج صدات بلرزه ٬ رنگ غم بشه از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه چیکار میتونم بکنم جز این که آرزو کنم تمام غصه های تو فقط مال خودم بشه نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا کی گفته تو نخوای تو کوچه ها بهار میاد وقتی بهاره که جهان با حرف تو کنار بیاد اگه یه غم به هم زده دنیای ارغوانیتو الهی که بره به جاش ٬ برای من هزار بیاد نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا شاید بگی حالا صحبت دیوونگی نیست اما میگم بی عشق تو اسم چیزی زندگی نیست دریای طوفان زرد تو رو ببینم و چیزی نگم خوب میدونیم من و تو که این رسم پروانگی نیست نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبای من دنیای ما طلوع داره غروب داره نقشه ی سرنوشتمون شمال داره جنوب داره تو اونا که پشت نقاب از نسل دور آدمن هم آدمی بد داره هم آدمای خوب داره نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا نگین عشق تو ٬ صدتا طبق جواهره یه قایق بادی داره پر از نگاه و خاطره میون این شهر غریب ٬ با چهره های آشنا یکی میمیره واسه تو که یه جورایی شاعره نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا با یک چکه غمت میریزه هفت تا آسمون میشکنه از غصه ی تو یه بار دیگه رنگین کمون نمیدونم که خزون نشسته رو کدوم گلت میخوای بهم نگی ٬ نگو اما همینجوری نمون نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت یه عمریه تو میدونا چشما به تو خیره میشه با رنگ روشن نگات روز همه تیره میشه قصه ی هرکس که به تو بد کنه و خوب نباشه حکایت مجرمیه که دائم تو زنجیر میشه نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا جای تو ٬ آسمون بارید و کلی خالی شد ماه هم از این غصه اون ٬ دلش گرفت هلالی شد دخترکی که زندگیش با رویای تو میگذره دچار کابوس بد و خط خطی و خیالی شد نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا به جون همه چیم ٬ آره جون خودت قسم بدون لبخند تو من به هیچ جایی نمیرسم به خاطر خود خودت ابر و یه کم کنار بزن بذار که ماه طلوع کنه از چش مثل هیچکسم نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت زیبا جونم خوشم باشی نمیشه باز از تو نوشت چه برسه به این که ٬ نه بگذریم از خیال زشت نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ٬ ترانه ی اردیبهشت +نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت2:2توسط حامد | | 8 Comment <="" blogcomment="" border="0"> تولدت مبارک با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک با قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 10 دی1390 و ساعت 12:9 |


Powered By
BLOGFA.COM