با كدامين نام بخوانمت كه زيباترين نام ها نام های توست .
وقتی كه از تو می نويسم قلبم عاشقانه می تپد و قلم با شوق نامت را روی قلب سپيد كاغذ
حك می كند .
خدايم ! محتاجانه به سويت آمدم تا مشتاقانه در آغوشم كشی
با بغضی كهنه و چشمانی اشكبار نگاه عاشقانه و لبخند مهربانت را از خودت گدايی می كنم
كوله بارم را آورده ام تا سياهی هايش را تبديل به نور و مهربانی كنی
خداوندم ! به دست هايت عاجزانه نيازمندم
دلم برای دست هايی كه در شكم مادر صورتم می كرد
برای دست هايی كه آغوشم می گرفت
برای دست هايی كه وقتی كه هنوز راه رفتن نمی دانستم ، می افتادم
از زمين بلندم می كرد
برای دست هايی كه مهربانانه اشك های كودكی ام را پاك می كرد
برای دستهايی كه هميشه چون حصاری مطمئن دورم حلقه شده بود
برای دست هايی كه هميشه نوازشم می كرد
تنگ شده ...
خدای وجودم ! هنوز هم دست هايت را سايبان وجودم كن و محكم در آغوشت نگه دار
آخر خدايم ! من بی تو بودن را نياموخته ام ...
خدايم ! تو خدای منی و تنها كسی كه وجودم تحت اختيار اوست ، درست است آنگونه
كه می خواستی نبودم اما عزيز دلم ! دوستت دارم و می پرستمت !
خدايم ! من از خود فرار كرده و به سوی تو گريخته ام . اين من چون زنجيری سنگين
مانع پروازم در آغوش گرم و پر مهر تو می شود ، پس به مهربانيت قسم
اين من را از من بگير و تبديل به " تو ام " كن .
خدای تنهايم ! من اين من را تاب نمی آورم ...
ایحاكم مطلق ! من مال تو و بنده و مملوك تو ام پس بر من تسلط ياب و بر روح و دلم
حكم بران ، روح مرا تسخير كن و پادشاه شهر غريب و غمگين دلم باش .
خدايم ! به عزتت قسم لحظه ای از پيش من مرو كه اين چنين تحملی را در فطرتم ننهادی ...
خدايم !
با من بمان
تا هميشه ...
